تبليغاتX
نا کجا آباد
ایمانم ته گرفته نگاه کن تا دوباره از سر بگیرمش ...
هنوز نرسیده صداشو انداخته رو سرش میگه به ما نیومده میگم چی نیومده میگم خوشی یه لبخند ملیح

زدم گفتم خوب سرش شلوغه نیومده وقت کنه واسه تنوع هم که شده حتما میاد خودشم شاکیه از بس

داره آدمای تکراری رو شاد میکنه داشت دنبال نفر جدید میگشت واسه خوشی من سریع رفتم بغلش کنم

چنان گذاشت در گوشم که نگو گفتم اگه مناسب خوشی نیستم بگو چرا میزنی گفت چون حرف تو اون کله

ات نمیره بابا من که خدا نیستم یه خوشی ساده ام معجزه که نمیتونم بکنم گفتم یعنی وضیعتم اینقدر وخیمه

گقت نه اونقدر وخیمه رفیقم گفت ما رو گرفتی چه داری واسه خودت میگی گفتم من باش باکی میشم دو 

نفر دارم باهات دردودل میکنم گفت برو با بابات دردودل کن منو مسخره میکنی گفتم خدا نکنه گفت برو بابا

گفتم خوشی دیدی سلام برسون بگو آدرسمو دور نندازه دارم براش جا درست میکنم دیدم برگشت چپ چپ

نگاه کرد رفتم تو فاز دیگه چند دقیقه نگذشته بود دیدم یکی گوشه پارک داره گریه میکنه اول خجالت کشیدم

برم جلو کم کم که بهش نزدیک شده ام خودشو جمع جور کرد گفتم راحت باش منم اومدم گریه کنم فکر کرد

شوخی میکنم خندید یه هو بغض گرفت باز گفتم میشه بشینم گفت بشین ولی چیزی نپرس گفتم یعنی برم

گفت میخوای من برم گفتم چطوره باهم بریم گفت کجا گفتم سراغ دلیل اشک گفت تو دیگه کی هستی 

دلایل گریه منو میخوای چیکار گفتم میخوام کمک کنم بجنگی گفت تازه از جنگ برگشتم این اشک ها هم

غنیمته همون جنگه گفتم چه جنگی گفت جنگ شک و تردید که الان به یقین تبدیل شده گفتم خوب واسه

چی داری گریه میکنی گفت واسه خریتی که اندازه نداره واسه خیلیا مثل خودم گفت قضیه عشقو عاشقی

و این حرفاست گفت نه قضیه چراغونی پارساله تو چرا میخواستی گریه کنی گفتم واسه چراغونی امسال

دیدم خندید گفتم حیف این لبخند نیست محوش کردی گفت به مرور زمان محو شد کاری از منم ساخته نبود

گفتم اگه اجازه بدی برات بسازمش گفت سازت چیه گفتم ساز ندارم ولی یه دل دارم دریا بدون غریق نجات

غرق شدی با من نیست شنا بلدی گفت نه ولی ماهی گیر خوبیم گفتم متاسفانه دریای من ماهی نداره ..

ولی واسه سواحلش دعوتت میکنم عظمتو ببینی گفت داری باز سوار خریت من میشی حواصت هست گفتم

شما سوار اسبیت ما شو این حرفا چیه میای گفت میام ولی نه با خر نه با اسب با عقل گفتم از داشتن این

یکی معذورم خیلی وفته جاش گذاشتم گفت کجا گفتم جاش خوبه نگران نباش سلام داره خدمتتون گفت تو

این شرایط داری باز شوخی میکنی گفتم کدوم شرایط همه چی آرومه من چقدره آره ..گفت همیشه اینقدر

شنگولی گفتم نه فقط تو خواب ...

از انتهای خیالت تا هر کجا که بروی به هم میرسم زمین بیهوده که گرد نیست ..

بی ربط : خدایی را که به اجبار به یاد آوری بی اختیار فراموشش خواهی کرد.

مشکل جهان این است، که نادان ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالی که دانایان، سرشار از شک و گمانند ...

چه شتابیست به راه؟ شاید آن نقطه ی نورانی دشت،چشم گرگان بیابان باشد!!

این روزها آدم را راحت می شود خرید ، چیزی که خریدنش سخت است گوشت و برنج و مرغ است .

تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم نه خوشی ها را؛ زیرا خوشی آن است که تو می خواهی؛

و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد ..


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 2:3  توسط محمدآسم  | 

بعضی وقتا به این فکرمیکنم چرا باید همیشه یه دلیلی وجود داشته باشه تا شاد باشیم وامیدوار

میخوام این دفعه بدون دلیل شاد باشم و علکی امیدوار چند وقتم اینجوری بگذرونم ببینم چه حسی

داره دلم واسه یه لبخنده از ته دل تنگ شده بعضی وقتا دلم میخواد از دست خودم داد بکشم آخه

این داستان (زندگی) تاکی میخواد ادامه پیدا کنه چقدر قصه تکراری مگه میشه شنید تاکی میشه 

این بار رو کشید کاش که این ریموته دنیا دست من بود سریع تهشو میاوردم ببینم آخر که چی میخواد

بشه از بس نسشته ام پای فیلم تکراری این دنیا دیگه از هر چی فیلمه زده شدم اگه نویسنده فیلم

خودمو پیدا کنم میدونم باهاش چیکار کنم بهش میگم خدایی بیکار بودی گیریم بودی کل این داستان

زندگی منو میتونستی تو چند ساعت در بیاری واسه چی اینقدر عذابو کش میدی فکر خودتو نمیکنی

فکر مخاطبو بکن تاکی باید من تکراری رو تحمل کنه لامصب یه خورده هیجان وارد قضیه میکردی لااقل

اینقدرهمش توکف نباشیم خدا وکیلی گناه دارم به کی باید بگم من بازیگر خوبی نیستم از داستانی

هم که واسه من نوشتی متنفرم چرا همش مجبورم میکنی بازی کنم اینقدر خسته ام دیگه بازیم نمیاد

کاش میتونستم یه خورده جر زنی کنم نمیدونم چند چندیم ولی اگه من بازنده ام شده ام اینو بدون

نامردی بردی خیلی بهت آبانس دادم خودت میدونی چی میتونست بشه و چی شد نویسنده جان

بیا ادامه بدیم بذار این روند کند تکراری منو از پای در بیاره اگه تو این طوری دوس داری ..

نوشتنم میاد زیاد ولی خیلی حرفا رو نمیشه نوشت باید گفت  به دیوار همسایه یا به درخت پیر سر

محل یا جوب دم در طوری که کسی شک نکنه ...

روزگارم این است :   دلخوشم با غزلی      تکه نانی ، آبی        جمله ی کوتاهی یا به شعر نابی

و اگر باز بپرسی گویم :  دلخوشم با نفسی    حبه قندی ، چائی     صحبت اهل دلی

فارغ از همهمه ی دنیایی ...

بی ربط : افسوس که تا دیروز قسمتی از آخرت را می فروختیم تا دنیا رو بدست بیاریم ،

وصد افسوس که امروز، از دنیامون هزینه می کنیم تا باقی مانده ی آخرتمون رو هم خراب کنیم ...

در دنیا باشید، ولی با دنیا نباشید؛ در دنیا زندگی کنید، ولی از دنیا بگذرید ...

دل اگر بستی ، محکم نبند ، مراقب باش گره کور نزنی ، او میرود ،  تو میمانی و یک گره کور . . .

پاهایم را که درون آب می زنم ، ماهی ها جمع می شوند

شاید این ها هم فهمیده اند / عمری “ طعمه روزگار” بوده ام . . . 








+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:47  توسط محمدآسم  | 

و اما ادامه اش ...

وقت تنفس تموم شد رفتم بالا یه خورده از استرس و دلهره م کم شده بود ولی باز خودمو درگیر میدیدم

درگیر قضیه ای که به خواب بیشتر شبیه بود اصلا باورم نمیشد این چنین بلایی سرم اومده شروع کردم

به دفاع از خودم جناب قاضی من سخن ور خوبی نیستم وتا الان هم برای یه جمع صحبت نکردم الان هم

نمیدونم چه جوری شروع کنم ولی در کل من یه آدم نسبتا متعهد به اصول اخلاقی هستم و نسبت به

خودم سخت گیر سعی میکنم زیاد خودم رو درگیر با دیگران نکنم چه مونث چه مذکر ویه دید کاملا شخصی

نسبت به قضیه عشقو عاشقی دارم و در کل مخالفم این قضیه هستم من ذهن درهمی دارم که واسه

این قضایا توش جا نیست داشتم ادامه میدادم که که یه هو یه آقاهه که نمیدونم کی بود پرید وسط حرفم

لطفا دادگاه رو منحرف نکنید وبگید اون روز داخل امامزاده و سر قبر زهرا ... چیکار میکردی گفتم چشم اون

روز من دنبال یه جا واسه گریه کردن میگشتم گفت چرا سر اون قبر گفتم نمیدونم چرا ولی فکر کنم شاید

قسمت بود گفت اون همه قبر گفتم این همه امامزاده رو چرا نمیگی من فقط میخواستم گریه کنم جاش

برام مهم نبود من سالی چند بار بیشتر امامزاده نمیرم نمیدونم از بد اقبالی من بوده شاید نمیدونم باید

چی رو ثابت کنم اینجا که یه دفعه همون پسره شروع کرد به گریه دیگه بس کنید دارید دنبال من میگرید

من اینجام انگار یه آب سردی ریختن رو سرم همه نگاه ها برگشت سمت اون ور من که نمیدونستم چیکار

کنم خوشحال باشم که همه چی تموم شد یا ناراحت که چرا یه نفر با این صداقت که الان رو کرد چطور

این کارو کرده خدا وکیلی دلم براش میسوخت چون درک میکردم چه شرایطی داره بعدا که دیدمش

گفتم چرا این کار رو کردی گفت عذاب وجدان داشتم پیش خودم گفتم دم عذاب وجدانت گرم مگه نه

معلوم نبود الان من کجا بودم یه جور احساس هم دردی میکردم باهاش به خصوص وقتی قضیه شو

کامل برام گفت که چطور چند تا سو تفاهم باعث چنین اتفاق تلخی شدن اونا میتونستن با یه خورده

مثبت نگری خیلی خوشبخت زندگی کنن البته تو اون به قول خودش توی اون شرایط مثبت نگری نمیشد

کرد که براش سه سال زندان بریدن یه مقدار شلاق البته زندانش قابل خرید بود که خرید و نرفت ولی

شلاق رو خورد یعنی خودش دوست داشت بخوره میتونست اونم بخره درسته یه مدت بهم سخت و بد

گذشت ولی خیلی خوشحال شدم که با چنین آدمی آشنا شدم و الان دارم باهاش رفاقت میکنم ...


بی ربط : تن های هرزه را سنگسار می کنند غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی است ...
 و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه...

زندگی به من آموخته است بیاندیشم اما اندیشیدن به من راه زیستن را نیاموخته است .

 تجربه مثل شونه ای هست که زمانه وقتی بهت می ده که دیگه کچل شدی .


+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:16  توسط محمدآسم  | 

                             "توجه داشته باشین قضیه من نیست به قلم منه "

یه بغضی تو گلومه بود بی دلیل البته دلیل داشت دلیلش خودم بودم دنبال یه جایی خلوت میگشتم که

یه خورده گریه کنم سبک شم هر جا رفتم دیدم نمیشه احساس بدی داشتم دیگه برام مهم نبود کسی

اشکمو ببینه رفتم امامزاده نشستم پای یه قبر که نمیشناختم کیه سنگ قبرم نداشت شروع کردم گریه 

کردن یه خورده که آروم شده بودم جو  امامزاده منو گرفت رفتم تو عالم خودم  احساس میکردم دیگه نمتونم

تکون بخورم امام زاده هم شلوغ بود سر همون قبر نشسته بودم دیدم یه هو یه عده با دسته گل وحلوا خرما

دارن میان سمت من من همیجوری بی تفاوت نشستم  و به خاک خیره شدم یه هو دیدم یکی از پشت یه

ضربه به هم زد برگشتم ببینم کیه دیدم چند نفر ریختن روم خلاصه یه خورده که چه عرض کنم کلی کتک

خورده ایم از شانس برادرای زحمت کش نیرو انتظامی اومدن نجاتم دادن رفتیم پاسگاه ماموره ازم میپرسه

چی شده میگم به خدا نمیدونم یه دفعه دیدم یارو داد کشید این بابا خواهر منو کشته اون یکی گفت نامرد

دخترمو ازم گرفت منم که حسابی سبک شده بودم دیدم بله چه آشی واسم پخته شده گفتم جناب سروان

به خداتون قسم من اشتها ندارم بابا من با کتکی خورده ام یه هفته سیرم جون عزیزت این یساط آشو جمع

کن نمیدونم خانواده ام از کجا متوجه شده بودن دیدم یه هو در باز شد بابا و مامانو داداش ها با چند تا از

همسایه ها اومدن تو منم سر وضعم خاکی صورتم قرمز چشام پر اشک اینهو اون مجرما مظلوم نشستم

زبونم بند اومده هی دارم تو دلم به خودم فوش میدم بالا رو نمیتونستم نگاه کنم بابا و داداشه مرده هه هم

زوم کردن رو من ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:35  توسط محمدآسم  | 

واسه خودم یه گوشه نشسته بودم داشتم با بدبختی هام قایه موشک بازی میکردم نوبت من بود

که برم قایم شم که دیدم اومد نشست بغل دستم یه هو برگشت گفت به نظرت منم میتونم آدم 

شم گفتم مگه بیکاری گفت جدی میگم میخوام آدم شم گفتم تلاش نکن نمیتونی گفت واسه چی

شاید شد گفتم گیریم اصلا شد میخوای آدم شی چیکار کنی گفت یعنی چی گفتم بگه اینی که

هستی چه اشکالی داره که میخوای آدم شی میگه الان احساس میکنم سنگینم گفتم خوب رژیم

بگیر سبک شی گفت یه خورده نمک نریز گوش کن حسه خفگی دارم با همه درگیرم به همه چیز

مشکوکم اعتمادمو ورشکسته میبینم اعتقادمو داغون گفتم واسه این همه احوالات خرابت دلیل

مناسبی هم داری گفت آره خستگی گفتم بابا تو که هنوز سنی نداری گفت درسته همین منو به

هم ریخته نمیدونم با کدومش کنار بیام با جوانی و بیخیالی یا واقعیت زندگی میخوام آدم شم یه

خورده بهتر زندگی کنم گفتم به جوری حرف میزنی که انگار چند بار به دنیا اومدی زندگی کردی بهت

حال نداده این دفعه میخوای آدم بودنو تجربه کنی بگه الان چیکارمیکنی که میخوای آدم شی نکنی

گفت میخوام آدم شم که واسه زندگی دنبال بهونه نباشم زندگی کنم با امید واهی مثل بقیه امروزمو

به فردام ترجیح بدم مثل خیلیا به مساعل ریز بیشتر توجه کنم تا مساعل کلی واسه خودم اصلا کلی

ارزش بیخودی قاعل شم خودمو از همه برتر بدونم گفتم وایسا وایسا یعنی آدما واقعا اینجوری هستن

گفت اونایی که حداقل من میشناسم آره گفتم بس لازم نکرده تو به جرهیه آدما بپیوندی همون .......

بمون . همین جوری قبولت دارم ... گفت نه من تصمیم رو گرفتم گفتم الان وقت این کارا نیست بیخیال

زود تحت تاثیر فرار نگیر بیا با هم ادامه بدیم وبه دنیای پیش رو فقط ....

واقعا مشکل خیلی از ما انسانها این است
همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم
همانقدر که اشتباه میکنیم تفکر نمیکنیم
همانقدر که عیب میبینیم برطرف نمی کنیم
همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم
همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم
همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم
همانقدر که می گریانیم شاد نمیکنیم
همانقدر که ویران میکنیم آباد نمیکنیم
همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمی بخشیم
همانقدر که دور میشویم نزدیک نمی کنیم
همانقدر که آلوده میکنیم  پاک نمیکنیم
همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمیکنیم

بی ربط :با تو قدم زدن را دوست دارم ... به جای خانه برایت جاده خواهم ساخت...

آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم  دیگر آرزو نیست .

آموخته ام ……که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.

چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .




+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:10  توسط محمدآسم  | 

بعد دوهفته تنفس رفتم سرکار هنوز آنچنان کارا رول نشده یه خورده زود تعطیل کردیم اومدم خونه

سرظهر بود رفتم بخوابم خوابم نبرد یه هو نمیدونم چی شد رفتم سراغ جعبه جادوی نشستم پاش

بعد چند وقت یه خورده بالا پایین کردم دیدم نه این به دردم نمیخوره یه دفعه یه چیزی نظرمو جلب کرد

یه آخونده نشسته بود داشت صحبت میکرد گفتم ببینم چی میگه یه ربع ده دقیقه روش زوم کردم با

دقت داشت از امر به معرف نهی از منکر صحبت میکرد پیش خودم فکر کردم گفتم یعنی الانم کسی

پیدا میشه به صحبتهای این یارو اهمیت بده اصلا چرا باید این اینجا باشه بعده یه خورده فوش دادن

به خودم گفتم نگاه کن ببین منو کی میخواد ارشاد کنه منی که ذهنم پره چرا و چگونه ست اون یارو

مجری هم آنچنان با ذوق و شوق گوش میداد که انگار تا حالا نشنیده گفتم من که میونم جناب مجری

تو دلت چی میگذره ولی به اون بغل دستیت بگو دیگه بسه تا کی میخواید این بازی مسخره رو ادامه 

بدی من اگه نخوام برم بهشت کی رو باید ببینم بگو اصلا اون جایی که اون میخواد بره من نمیخوام برم

واسه خودشو امثال خودش بابا ولمون کن دیگه حاج آقا را نداره به همون ریشت قسم کلی خسته ام

از حرفای تکراریه بی منطق خودت خوب میدونی که داری چرت میگی ولی باز میگی بذار همون یه خورده

افرادی که بهتون اعتقاد دارن بهتون شک نکنن حال هی بشینو پاشو روایت نقل کن ببینیم خر کی رو پل

صراط گیر میکنه من نه نماز میخونم نه قرآن یه قرون به حرفاتم اعتقاد ندارم ولی اینو میدونم خدا اینجوری

که نو میگی نیست اون خدای که تو داری میگی خدای خودته خدای من اونجوری نیست مطمعنم خداتر

از این حرفاست . 

مهم نیست که چقدر از راه رو ، با چه سرعتی و با چه کسانی رفتیم و چقدر در طول مسیرخوش یا بد

گذشته ...اگر دیدی راه به مقصد ختم نمیشه و داشتی بیراهه رو بجای راه طی میکردی ... برگرد ...

 خیلی پرم ولی حیف نمیشه نوشت ... پروردگــــارا ؛قیامـــــتت را بر پا کن!!!

تــــو اگـــر خــــسته نــــشده ای ، ما عجــــیب خســــــته ایم ..

بی ربط :فهمیده‌ام ...که خیلی وقت‌ها.. گناه نکردن.. نتیجه‌ ی فراهم نبودن"موقعیت"است؛ ....

توهم" تقوا "برم ندارد ...!

اگر اینقدر که به فکر آرایش صورتها بودیم در فکر پیرایش سیرتها بودیم وضعمان این نبود ...

بعضی‌‌ها آنقدر فقیر هستند که تنها چیزی که دارند پول است.

سکوتت همیشه ازارم میدهد ...

درد و دل هایم به درک جواب سلام واجب نیست؟! سلام خدا...چرا جواب نمیدهی؟!

همیشه نباید زد ... گاهی اوقات هم باید خورد  "حرف ها را"


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 1:33  توسط محمدآسم  | 

یه نقطه سیاهی توی ذهن همه جوان ها وجود داره خیلی هم دور نیست همین دو سه دهه اخیره

و اون جنگه هر کی یه جور ازش تعریف میکنه درسته من و امثال من توش نبودیم ولی به نظر من دودش

خیلی بیشتر توی چشم ما رفت من یکی که به شخصه دعا میکردم بودم آقا  چند راه بیشتر که نداره

یا میرفتیم شهید میشدم اونم از نوع مفودالاثرش میگم که دیگه ته هشه الان توی بهشت پامون انداخته

بودیم رو همو داشتیم صفا میکردیم یا جانباز میشدم که میدونم خیلی سخته نمیتونم توصیفش کنم یا

سالم برمیگشتم واسه خودم یه امپراطوری راه میداختم بیا ببین مثل خیلیا که اونم صفا داره درسته 

جنگ تمومه ولی واسه ما تموم نشده ما خیلی وقته تو خط مقدم هستیم گلوله تیر مجازی که داره

میاد تو سرمون درسته زخمی نمیکنه ولی داغون میکنه بدبختیش میدونی کجاست که جا خالی هم

نمیتونی بدی هر جا بری پر رو پاتو میگیره حال هی تو بگو تسلیم کیه که گوش بده هی بهت شلیک

میکنه اجاره خونه از یه طرف پول آب برقو گازو تلفن از طرف دیگه قسط وام از بالا خوردو خوارک از پایین

آخ گرونی از همه طرف چنان بلایی سرآدم میاره که نگو تازه اینجا نه جنگ تموم میشه نه آتش بسی

تو کاره نه شهید میشی بری بهشت صفا این جنگ جانبازی هم نداره ولی خدایش توش جانبازی چون

ناتوانی ولی یه تفاوتی داره که دشمنا این بلا رو سرت نیاوردن این خودی یا هستن که باهات دارن این

کارا رو میکنن من نمیخوام بجنگم ..... بس برو بمیر .

میشه ادامه داد ولی طولانی میشه خودتون تصور کنید بقیه شو ....

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود                   آدم آورد در این دیر خراب آبادم

نیستم آدم اگر باز نگردم آنجا                      زین جهت هست اگر باز کمی دلشادم ...


بی ربط : اگر در جایی زندگی کنیم که : هـــرزگی مــُـد ؛ بی آبرویـــی کـــلاس ؛ مستی و دود تفریـــح ،

دزد بودن و لـــاشخوری و گـــرگ بودن رمز موفقیت مون باشه ...  پس باید بپذیریم که جهنم هم جای

بدی نیست و نباید به قسمت آخر اعتراضی داشته باشیم ...

زندگی بار گرانی ست
که بر پشت پریشانی تُست کار آسانی نیست نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن
پدرم  کمرم از غم سنگین نگاهت خَم باد .

زندگی درست مثل یک تاکسی است مسافران تک تک پیاده می شوند از آن

تنها تفاوت این تاکسی با تاکسی های دیگر پیاده کردن مسافران است در جایی که نمی خواهند . . .ء

بگذار هر چه از دست میرود برود ! آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد
هر چه باشد      حتی زندگی…

معنای هر چیز در خودش نیست، بلكه در نوع برداشت ما از آن نهفته است .


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 2:25  توسط محمدآسم  | 

 به تقــــــــويم ها اعــــــتباري نيست.... اگر خـــــــــودت متحول شدي ؛ نــــــــــوروز ت مــــــــبارك

خدا هیچ کی رو مجبور نکنه بد دردیه حتی اگه مجبور باشی شاد باشی بازم سخته چه برسه

مجبور باشی تحمل کنی شادی رو تو این چند روزی که داره از تعطیلات عیدشون میگذره یه جوری

داره برخورد میکنه که انگار آخر الزمانه بابا تعطیلات که تموم شه دوباره داستان شروع خواهد شد

تو این تنفسی که به اصطلاح عید بهت داده یه خورده استراحت کن واسه ادامه مسیر زندگی نفس

کم نیاری مسیرت که خودت میدونی کجاست ترکستان همون مسیر همیشگی یادت باشه تلاشت

رو بیشتر کنی رو شانسم حساب باز نکن که اگه داشتی تا الان واست یه کاری کرده بود راستی

توقع تو هم باید کم تر کنی آخه امسال مسیر یه خورده ناجوره میگن باید خیلی مواظب باشی آخه

زیاد شدن کسایی که رفیق دزدن نو شریک قافله همونایی که فقط به فکره سبقت هستن نو میخوان

فقط برن ولی تو با احتیاط به مسیرت ادامه بده و سعی کن از مسیر لذت ببری چون قرار نیست که

 برسی چون تو راه میری که دیگران برسند و رسیدن حق مسلم اوناست و تو باید فقط را بری در ضم

یادت نره که خدا رو هم شاکر باشی بابت همه چیزای که به بقیه داده به تو نداده همین سلامتی

بگه چیز کمی یه که به تو داده به اونا هم داده البته اگه توی مسیر خر شیطون رو هم دیدی سوار

نشو آخه خره گناه داره بابا به چند نفر باید سواری بده تو یکی کوتاه بیا تو رو چه به خر شیطون تو باید

سوار اسب زورو شی خودتو دست کم نگیر تو را قسمتم دیدی سلام برسون بگو این رسمش نیست .

زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین

های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده

نباشد، حتی زندگی را .

بی ربط : زمانیکه خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شدند بدان که دوران پیریت اغاز شده است .

چه کلمه ی مظلومی است این"قسمت".تمام تقصیر های ما را به عهده می گیرد! 

تقدیر ، تقویم افراد عادیست.ولی تغییر ، تدبیر افراد عالیست.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 1:8  توسط محمدآسم  | 

خواستم بگم عید مبارک باشه دیدم اصلا جمله درستی نیست هیچیش به عید نمیاد بیشتر به یه

جوک شبیه انگار همه دارن یه فیلم طنز بازی میکنن و آنچنان غرق در نقش دروغین خود تو فیلم عید

اجباری شدن که یادشون رفته واسه عید داشتن بهانه و دلیل لازم نیست هر لحظه که احساس کنی

خوشی همون جا برات آغاز دوباره ست و رسیدن به این آغاز فعلا سخته .

چند روزه نبودم دستم یه قلم نمیره ولی فکرم مختوشه تو این چند وقت اینقدر کار کردم

از خودم وامثال خودم بدم اومده با خودم مشکل پیدا کردم اراده میگه هی تو میتونی ادامه بده 

ولی از اون ور شک تردید وترس یقه مو گرفتن هی میگن تا کی بس کن دیگه تهه ش کجاست

حالا من موندوم این وسط با ساز کدوم اینا شروع کنم به قر دادن بدبختی رقصم بلد نیستیم

واسه خودمون یه بندری بذاریم از این حالو هوا در بیایم این خستگی هم گیر داده میگه دیگه

نمیکشه میگم طاقت بیار چند روز دیگه عید واسه یه استراحت توپ سفارش دادم میگه نوش

دارو بعد مرگ سهراب میگم گیر نده دیگه حالا که نمرده ای مطمعن باش قبل مرگ بهت میرسونم

این طاقته هم واسه من هی داره شاخو شونه میکشه میگه من طاق شده ام میگم میدونم 

خوب یه کاری بکن میگم بگه کاری هم میشه کرد میگه آره میگم چیکار کنم میگه یه خورده داد

بکش میگم حسش نیست میگه بکش میگم خوب واسه کدوم دردم داد بزنم که اون یکی دل خور

نشه میگه واسه تنهایت میگم با داد نمیشه اونو پر کرد بیخیال میگه خوب واسه سادگی یت یه

فریاد بکش میگم شرمنده اگه بخوام واسه اون داد بکشم باید دوره خیلی چیزا رو خط بکشم میگه

مثلا میگم همین زندگی میگه کدوم زندگی این که خودش هزار رنگه سادگی تو توش پیدا نیست

میگم واسه من زندگی ساده ست مثل همون چوپونی که به گوسفندش مینازه منم به زندگیم

مینازم میگه شاعر شده ای چی زده ای جنسش خالص بوده میگم هنوز نزده ام ولی دارم میرم

بزنم میگه چی میگم هیچی دارم میرم یه سر به غم غصه هام بزنم میای .میخوام باشون بازی کنم

بگم درسته زیاد هستین ولی گور بابای همتون من میخوام ادامه بدم .

حنای حاجی فیروز دیگر رنگی ندارد وقتی خیابان ها ... پر از آدمک هایی شده  که نزده،

برایت می رقصند

از بهلول پرسیدند : علت سنگینی خواب چیست؟

بهلول پاسخ داد : سبک بودن اندیشه، و هر چه اندیشه سبکتر باشد، خواب سنگینتر گردد ...

بی ربط :حرف دلت رو امروز بزن !
اگر امروز گفتی ... اسمش "حرف دل" است اگر نگفتی ... فردا می شود " درد " دلت .

 بگذار روزگار هرچقدر میخواهد پیله کند،چه باک، وقتی یقین داریم که پروانه میشویم ...

هر چیزی را می شود از انسان گرفت ! جز . . .

ایمانی را که . . .بعد از به یقین رسیدن دست آورده است !!!

اینروزها داشتن یک فکر پاک از تمام معابد و مساجد و کلیساهای دنیا مقدس تر است .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:2  توسط محمدآسم  | 

 میخوام یه خورده درهم بنویسم آخه خودم چند وقته درهم هستم این جناب اراده مارو سرویس

کرده واسه خودش مثل عشایرا ییلاق قشلاق راه انداخته واسه خودش میاد و میره نمیتونم با

خودم کنار بیام چند وقته از مساعل ریز و درشت مملکت به دورم نمیدونی چه حالی میده خیالت

راحته کمتر دورغ میشنوی کمتر فوش میدی کمتر عصبانی میشی فقط یه بدی داره لامصب باید

مثل چی یاهمون رفیق شفیقمون جناب خر کار کنی تا چنین حالی بهت دست بده ولی میصرفه 

اگه بذارن رفیقم زنگ زده یعد چند مدت میگه به کی میخوای رای بدی میگم بگه قراره رای بدم 

میگه یعنی نمیدی میگم باید بدم میگه آره میگم این همه ملت میدن بس نیست منم باید بدم میگه

سرنوشت خودته نزار کسی دیگه برات تعیین تکلیف کنه میگم تورو خدا بس کن واسه من شعار

جامعه مردم سالار رو نده ولمون کن بذار تو دنیای خودم بچرم زیاد از این حرفا شنیده ام اشتهامو

کور نکن میگه بابا این یارو فرق داره میگم خوب منم با بقیه فرق دارم دقت نکردی میگه مسخره

نکن بذار حرفمو بزنم میگم بگو میگه این بابا از خودمونه میخواد واقعا کار کنه میگم اگه واقعا

میخواست کار کنه کاندید نمیشد چون میدونست کاری نمیتونه بکنه میگه داری اشتباه میکنی 

این واقعا مرده میگم ببین من نمیخوام درست شه کی رو باید ببینم ول کن دیگه میگه بابا چقدر

نا امیدی تو میگم شما بیخودی امیدواری برادر میگه یعنی نمیخوای رای بدی میگم ببین من به آدمیزاد

جماعت رای نمیدم اگه شیر پلنگی یا همون جناب برادر از جنگل اومدن کاندید شدن من بهشون رای

میدم تصمیم گرفتم از حیوانات حمایت کنم چون باز نمیفهمن آدم اونجاش نمیسوزه اینا نامردا علنا میرن

که اونجای ما رو با کاراشون بسوزونن میگه تو آدم نمیشی میگم آدم دیدی بکش روت هواشناسی

اعلام کرده هوا میخواد بد سرد شه میگه برو بابا میگم من خیلی وقته رفتم خواب بودی بیدارت نکردم

میگه گرفتی ما رو میگم آره شنیده ام زنجیر پاره کردی گرفتم یه موقعه فرار نکنی لازمت دارم میگه

شوخی دیگه بسه میگم جدی دیگه بسه خداخافظ . 

ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت داشتن!

بی ربط : خدایا ! دقیقا همون جایی دستمو گرفتی که می تونستی مچمو بگیری !!!!

غصــــــه اگر كــــــرم نداشت به مــــا پيـــــله نمي كـــرد!!!!!

یادمان باشد در املای زندگی، همیشه برای محبّت تشدید بگذاریم؛

تا از دوستی و انسانیت حتی نیم نمره هم کم نشود ...



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 2:9  توسط محمدآسم  |